نمیدونم ماجرا از کجا آب می خوره. اینکه زنها هر چقدر هم داد اجازه اشتغال داشتن برای خانومها رو سر بدن بازهم ازینکه تو محل کار همسرشون خانم وجود داشته باشه ناراضی اند! یه نکته مزخرف دیگه هم که بهش پی بردم اینه که خانم ها حتی به دوستانشون هم در پاره ای از مواقع اعتماد ندارن!فکر کن!
این غیرت خانمها بدجور منو درگیر خودش کرده! بعید نیست با این رشد حضور زنها در اجتماع تا چن وقت دیگه خانوما اصلا اجازه ندن شوهراشون برن سر کار! و اگه مردی حرف از کار خارج از منزل بزنه درحالی رگ گردنشان به سان دسته بیلی ورم کرده، چون برره ای ها خواهند گفت: خاک وچوک! چه جسارتا!!!
پی نوشت: مطلب تصور ایرانیان درباره ایرانیان رو چند وقت پیش خوندم و به نظرم خیلی جالب بود. خیلی دلم می خواد اگه این تحقیق ادامه پیدا کرده، نتایجش رو در سالهای اخیر بخونم.
اتفاقا تو این مطلب یه بخشی که در خصوص حجاب هست بی ربط به مطلب من نیست! اینکه ما ایرانیها چیزهایی رو که خیلی برای همسران و اعضای خانوادمون نمی پسندیم در اشل بزرگتر و برای جامعه می پسندیمش و در حالت افراطی تر ازش به شدت حمایت هم می کنیم! مصادیقش هم فت و فراوونه! یه نگاه به پیج هایی که یه روزایی حرف زدن ازشون تابو بود بزنید!
با تاخیر باید بگم که: تولد عید شما مبارک!
**ایام سوگواری مادر خوبیها رو تسلیت می گم به همتون و التماس دعا...
بعد نوشت: دیشب متوجه شدم عصر ایران این مطلب رو برداشته و گذاشته تو بخش وبلاگهای سایتش. برام واقعا جالب بود که چقدر برداشتهای عجیبی از حرفم توسط خواننده ها صورت گرفته. اما مخاطبای اینجا تا حدود زیادی همون چیزی رو فهمیدن که می خواستم. البته فکر می کنم حذف پی نوشت هم در این تصور بی نقش نبوده.
نشسته و دو ساعت از پدرسوخته بازی هاش در عرصه خبرنگاری خودش و این و اون تعریف می کنه و جالبش اینه که می گه این پدرسوخته بازی ها رو یاد بگیر به دردت می خوره. اونقدر ذوق زده است که از قیافه مچاله ام نمی فهمه از هرچی پدرسوخته بازی توی هر کاری بدم میاد!
***
نشسته و می گه ای لعنت به این روزگار! روزگاری که همه فقط برای پول کار می کنن و هیچی جز پول براشون مهم نیست. همین می شه که کارا برکت نداره دیگه.
نیم ساعت بعد داره ازم می پرسه: راستی! تو هنوز برای اون موسسه مهدویه مفتی کار می کنی؟
کاش می فهمید مفتی کار کردن یعنی باختن بازی و من تو این بازی (حتی اگه محض ریا هم باشه)حسابی بردم. حسابی...
پی نوشت:آخ حال می ده بعد از یه روز کاری، خرد و خسته سوار تاکسی شی و وقتی سرت رو به شیشه سرد چسبوندی، این آهنگ شهرام شکوهی از ضبط پخش شه: دل، دل، دل دیوونه... کی قدر تو رو می دونه...
آخ حال می ده!
بعد نوشت: به سفارش عمو جون یکی از آهنگای شهرام شکوهی رو می ذارم. اون آهنگ توی ماشین رو نذاشته بود تو سایتش. اما آهنگ اسیری(یا اثیری) اش رو هم دوست دارم بسی!
لینک مستقیم دانلود اثیری
یادمه اون موقع ها که بچه بودم همیشه می گفتم من با خودم چند تا کتاب می برم. چون وقتی کتاب هست دیگه هیچ دغدغه ای نیست و همه چیز حله.
اما در هفته اخیر که در حین اثاث کشی دچار یکسری مشکلات شدم یاد این سوال افتادم و جوابش برام سه تا چیز بود: برق، لپ تاپ، و یه اینترنت پر سرعت! دلایلش فکر کنم کاملا مشخصه!
پی نوشت: تو این هفته قریب به اتفاق دوستام فکر کردن من بلایی سرم اومده! گوشیم چند روز خاموش بود و دسترسی به اینترنت هم نداشتم. تازه یسری انسانهای خوش خیال که فکر می کنن ما بیدی هستیم که با این بادها بلرزیم، فکر می کردن به خاطر دربی رفتم خودمو سربه نیست کردم!!
خلاصه از کلیه عزیزانی که باعث نگرانیشون شدم عذر می خوام. خوشحالم که دارمتون.
نه آنقدر سرد مثل روزهای برفی مشهد که برای نماز صبح از هتل تا حرم را شبیه آدم آهنی ها طی کردیم و استخوانهایمان هم رو به انجماد بود.
نه مثل زمستانی که مسابقات بین مدرسه ای بود و از سرما نفهمیده بودم کی کیفم از دستانم سر خورده و در پیاده رو چند خیابان مانده به باشگاه افتاده است.
سرد است. مخصوصا خانه ما که نصف وسایلش در اسباب کشی برده شده به خانه جدید و خانه کم وسیله سردتر هم می شود.
هوا سرد است. برای منی که کنار دستم یک بخاری است سرما یعنی سوز باد از درز پنجره یا لای در، که با پیچیدن یک پتو مشکلش حل است. برای تو چه؟ تویی که وقتی برای سنجش سرما از پنجره نگاهت کردم، دنبال مقوایی بودی که به دورت بپیچی. مگر چند سالت است طفلکم، که چشمان باریکت باید در این سرما باریک تر هم بشود. چشم چند نفر منتظر دستان ترک خورده توست؟ کمی کرم یاردلی یا نیوآ فکر کنم خشکی اش را کمتر کند. ها؟!؟!
می گویند جبر جغرافیایی است. اینکه تو فقیر به دنیا بیایی و در کشوری فقیر. اینکه کشورت جنگ باشد و مردمت گرسنه و آواره. جبر جغرافیایی عجب کلمه خنده داری است. جبری که بشر تحمیلت کرده است در این سالها و بعد نشسته و برایت کمیسیون برگزار کرده. معادنت غارت شده و در ازایش به تو وام داده اند. خوب حق دارند. حق داریم! ما می فهمیم و تو نه! ما با هوشیم و تو نه! ما تکنولوژی داریم و تو نه...
راستی اگر خواستی مطلبم را لایک کنی...
ببینم! انگشتان یخ زده ات توان کلیک کردن دارند؟
نگران نباش، زمستان تمام می شود بالاخره. نگاه کن. ماه ربیع است. ماه بهار. ربیع الانام (عج) که بیاید زمستان هم تمام می شود.
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی --- توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه --- جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی --- یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی --- قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی --- تو توجنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه --- اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
آیا شانه ای هست که سر بر آن بگذارم و از آنها آرامش بگیرم. نه! نیست. نیست و نخواهد بود. در نبود تو نه شانه ای آرامم می کند و نه نجوایی دلگرمم.
دیشب که کلید ثبت مطلب قبل رو زدم گوشیم زنگ خورد. یکی از دوستای خیلی قدیمیم بود. جواب که دادم گفت: مریم از حسنا خبر داری؟ گفتم راستش چن روز پیشا تولدش بود و بهش زنگ زدم اما گوشیش خاموش. چطو مگه؟صداش لرزید و گفت: یه چیزی می گم به هم نریزی ها مریم. می گن حسنا مرده.
خندیدم. گفتم برو بابا چرت نگو. اما لرزش دلم یه خبرایی می داد بهم. گفت به خدا من خودم دارم دیوونه می شم. زنگ زدم از تو صحتش رو بپرسم.
فکر کن! زنگ زده بود از منه لعنتی، از منه نامرد بپرسه که از صمیمی ترین دوست دوران نوجوونیم خبر دارم یا نه؟ و وقتی بی خبریمو دید گفت: مریم! حسنا تو خواب مرده. می گن سکته کرده.
حسنای من!(همیشه به من می گفت مریم من!) می سوزم. می سوزم ازینکه نمی دونم جواب آخرین نامه ات رو دادم یا نه؟ می سوزم ازینکه بی معرفت بودم. ازینکه تو رفته بودی و منه خوش خیال می خواستم تولدت رو تبریک بگم.می سوزم ازینکه می شنوم همه می گن: راحت شد با اون همه سختی توی زندگیش.
می سوزم ازینکه روزای خوش زندگیت خیلی کم بود. می سوزم ازینکه تا قبولی تو رشته محبوبت، چهار سال سفت و محکم پشت کنکور موندی و حالا امسال که قبول شدی، نموندی تا به آرزوهات برسی. نموندی تا به مردمت خدمت کنی. نموندی تا مامانتو درمان کنی. حسنا! بی معرفت! نموندی!
حسنای من! شب یلدا که با محیا حرف میزدیم و گل می گفتیم، تو تو خواب بودی. تو خوابی که دیگه بیداری نداشت. تو خوابی که خدا برات لالاییشو گفت. و حالا من! بعد از سی روز از رفتنت، تازه می فهمم! فکرشو می کردی؟
ای خدا... خودت هواشو داشته باش. خودت می دونی چقدر تو زندگیش سختی کشید. نذار اونجا هم سختی بکشه. توروخدا هواشو داش باش.
داره برف می باره. برف همیشه تو رو به یادم می آورد چون تو روز تولدت همیشه برف می بارید...
اینو گفتم که اگه هوس سینما رفتن به سرتون زد، سراغ این فیلم نرین! چون از هر قشر آدمی که دیدم بعد از دیدن فیلم، فقط کارگردانو مورد لطف و مرحمت قرار می دادن! می ترسم با این همه نفرین و آه از سوز جگر، صاعقه بزنه دو تاش کنه!
پ.ن:خوشم میاد اعتماد به نفس گروه سازنده همچینی بالاس! می تونین نظراشونو اینجا بخونین.
درسته آخر تمام اتفاقات ظرف این یک سال گذشته همشون به خیر گذشته و می دونم می تونست خیلی بدتر ازین چیزا باشه اما باور کن من تحمل همینشو هم ندارم.
خدایا من هنوز از استرس عاشورای پارسال و ماجرای قلب مادر تو لرزشم. خدایا من هنوز از تصور اون لحظه که تهران لرزید و گفتن انبار مهمات کرج ترکیده و حسین(برادرم) همون حوالی سرباز بود قلبم فشرده می شه. هنوزم جلوی چشممه اون لحظه ای که کامپیوتر اداره جلوم بود اما از ترس اینکه نکنه همون پادگان حسین اینا باشه جرئت نمی کردم تایپ کنم.
اینم از امروز که وقتی به تلفن دوستت جواب می دی می بینی یه خانومه می گه شما این شماره رو می شناسین؟ و وقتی حرف می زنین تازه می فهمی تصادف کرده و بیهوش رو تخت بیمارستانه.
نمی دونم حالم اون لحظه چطور بود؟ حتی نمی خوام بهش فکر هم بکنم. خدا رو شکر که تمام این حوادث به خیر گذشته، اما خدااااا باور کن من آدم بی جنبه ای ام...
یه مرد جلو نشسته و دو تا مرد عقب و دیگه هیچ تاکسی ای تو خط نیست و می دونم که اگه بمونم حالا حالا ها علافم. درحالی که به سمت ماشین می رم، به سبک ماجراهای آدم خوبا که یسری مخاطبا برای سایتمون می فرستن و ما کلی ازشون ذوق می کنیم، خدا خدا می کنم اون آقاهه که جلو نشسته پا شه و بیاد عقب و تریپ مرام بذاره و من برم جلو بشینم.
ساعت 7ونیم عصر، جمهوری:
روی صندلی جلو نشستم و لم دادم و دارم آهنگای جدیدی که فاطمه از مازیار فلاحی داده بهم گوش می دم و منتظرم ماشین پر شه. دوتا خانوم عقب می شینن و نفر آخر یه آقاس.
چشمامو می بندم و سرمو به شیشه تکیه می دم. «من خوابم!!!»
ربط بی ربط: اینم از تأثیرات تفکیک جنسیتی دانشگاس دیگه! وگرنه ما که ازین حرفا نداشتیم بابا!
یه روز موقع حرف زدن دیدم چقدر حرفامون شبیه به همه. مثل همیشه از حرفای سیاسی شروع شد و به تخطئه گوینده ختم! نمی دونم چه خبر بود؟ هر چی فکر می کردم نمی دونستم چرا تو مسائلی هم که اشتراک فکری داریم دعوامون می شه. بر اساس اصل اولیه ارتباطات، فرستنده و گیرنده و کانال و پیام وجود داشت، و تازه از همه مهمتر به قول محسنیان راد، اشتراک معنایی هم داشتیم. بدون هیچ پارازیتی، اما ارتباط مناسب برقرار نمی شد که نمی شد.
کم کم شروع کردم به تغییر بحثا به سمت اشتراکات بیشتر. از چیزایی که هردومون علاقه داریم گفتم و از ترفندای دخترونه استفاده کردم. کاری که خیلی زود جواب داد. سرمو رو قلبش می ذاشتم و با هر تپش آرامش می گرفتم. بدون هیچ حرفی. اینجا بود که به معجزه ارتباط غیر کلامی پی بردم.
همین روزا بود که از هرچی بحث سیاسی که ارتباط پدر و دختریمون رو شکر آب می کرد و شده بود پارازیت متنفر شدم. همون روزا بود که به این جمله پی بردم که "به خاطر دنیای یه عده آخرت خودمونو خراب نکنیم" یعنی چی.
چقدر قلبت قشنگ با گوشام حرف می زنه. اشتراک معنی یعنی این پدر.
آخ دوست دارم! آخ دوست دارم!
پی نوشت: یه ایمیل به دستم رسید که تو یه سایت یه همچین چیزی رو شبیه سازی کردن، اما حس کلیک ماوس کجا و حس فشار انگشتات کجا. اما نمی دونستم این لذت اینقدر جهانیه!!!
لینک اون صفحه اینه:http://gorganet1.persiangig.com/flash/P.swf

