تبليغاتX
رهگذر
رهگذر
دل نوشته ها
 
نوشته شده در تاريخ 88/04/13 توسط رهگذر |
روستا و هواش یعنی زندگی... یعنی اکسیژن ناب، یعنی آرامش و سکوت.یه وقتایی هست که تو روستا مخصوصاً شبا احساس می کنی کر شدی! از بس همه جا ساکته اما اون وسط یهو صدای یه خری، گرگی، چیزی حالیت می کنه که نه هنوز می شنوی!!!!!

طعم میوه های روستا یعنی بهشت. صفای مردمش یعنی صفای مردم بهشتی. وای از اعتقادات و ایمونشنون هم که دیگه همه باخبریم. از این سادگیشون هم که نباید گذشت هرکسی رو که می بینن ولو غریبه اول سلام می کنن و بعدش با یه فضولی با نمک می پرسن: مال کی هستی!!!!( یعنی بچه کی هستی؟!!!) بعدش تا شجره نومچه ات رو در نیارن ولت نمی کنن!!! خیلی باحالن!!! می گن بابا بزرگ من به جای باباش ملا (معلم) ده بوده و تعزیه خوون عاشورا(شاید به خاطر همونه که فامیلیمون محبی است!) همین رو که به هر کسی بگی خودش می فهمه تو «مال» کی هستی!!!! فکر می کنم این بر می گرده به همون اعتقادات روستایی ها که معلم ها و مذهبی ها بینشون یه جای خاص داشته!!!

 به قول سیاوش:

نفس بکش، نفس بکش، اینجا نفس غنیمته... .

نوشته شده در تاريخ 88/04/09 توسط رهگذر |
یادمه یه روزایی تو تهران می تونستی آدما رو از هر تیپ و ظاهری کنار هم ببنی که راحت با هم گرم گرفتن و دارن خوش و بش می کنن و به هم گاهی هم کمک می کنن. اما از 23 خرداد امسال هم چیز یه جورایی عوض شده دیگه نمی تونم اون صمیمیته رو ببینم. وقتی تو اتوبوس یا مترو می شینم به خاطر اینکه چادر سرمه باید بشنوم که شروع می کنن به احمدی نژاد فحش دادن نمیدونم چیم شبیه اونه!!!( اونایی که منو دیدن ببینن می تونن بین من و احمدی نژاد شباهت پیدا کنن!!!!! ) نمی دونم این دو دستگی مزخرف چیه که بینمون پیش اومده نکنه اینا همه بوده و حالا یهویی سر باز کرده؟ نمی دونم این بی ارزش کردن حجاب و چادر و ... چی برامون داره که داریم همه چیز رو زیر سوال می بریم؟نمی دونم چطور راضی می شیم حتی خودمونو هم زیر سوال ببریم؟

نوشته شده در تاريخ 88/04/07 توسط رهگذر |
داشتم کتاب کویریات شریعتی رو می خوندم که دیدم چقدر به این آدم ارادت دارم! چقدر ذهن باز و فرهیخته ای داشته. چقدر روشنفکر و عین حال مؤمن واقعی بوده. دیدم بدون اغراق چقدر دوستش دارم.این کتاب جمله به جمله اش رو باید طلا گرفت. تو مملکتمون کم نبودن مثل شریعتی که قدرشونو ندونستیم و هنوز هم نمی دونیم. خود من به شخصه خجالت کشیدم که این دومین کتابیه که دارم از این آدم می خونم و البته قبول دارم که خوندن کتابای رمان و امثالهم هم خوبه و بهترین سرگرمیه اما... اماش رو نمی دونم اما امروز که کویریات تموم شد احساس می کنم که کلی چیز بهم اضافه شده. احساس می کنم که می تونم بهتر از اینچه که تاحالا بودم فکر کنم...

پ ن: دیروز تو یه مقاله می خوندم که ما آدما تنها از 15 درصد از مغزمون استفاده می کنیم و اگر تنها از 30 درصد فقط 15 درصد از چیزی که الان هستیم بیشتر از مغزمون استفاده کنیم می تونیم تبدیل به نخبه و همه چیز دان حداقل تو یه رشته بشیم. بعد به خودم گفتم بی خیال بابا از ما که گذشت! ولی بعدش کلی خجالت کشیدم که مگه من چند بار می تونم  زندگی کنم؟و مگه الان چند سالمه که می گم از من گذشته؟!خلاصه بگم که همون موقع تصمیم گرفتم که یه نخبه شم اما هنوز هم تصمیم نگرفتم تو چه عرصه ای نخبه شم!!! می دونید که! ماشالا اینقدر با کمالاتم که انتخاب یکی از کمالاتم برای نخبه شدن برام وسواس ایجاد کرده!!!

نوشته شده در تاريخ 88/04/05 توسط رهگذر |
روز کنکور برای من کلی خاطره داره! کلی حس های متناقض و باحال به خاطر همین همیشه از کنکورم به عنوان یه اتفاق خوب تو زندگیم یاد کردم.یادمه که صبح بعد از نماز دیگه خوابم نبرد و چندتا برگه که تاریخ ادبیات و متون رو توش خلاصه کرده بودم کنار تختم افتاده بود.برداشتم و خوندم محض خالی نبودن عریضه!شاید باورتون نشه 4 تا سوال از همون برگه ها اومد که اگه اونو نخونده بودم نمی تونستم جواب بدم! و ایمان آوردم که می شه ازین به بعد بهم گفت خوش شانس!مامانم یادش رفت از زیر قرآن ردم کنه و خودم خودمو رد کردم مامانم بیشتر از من هیجان داشت!!یادمه رگ گردنم صبح کنکور گرفت دوستام می گفتن آخیش آهمون گرفت دامنتو تا تو باشی دیگه اینقدر ما ها رو نچزونی(من چی کاره بیدم من فقط تو کلاسا یه کم باور کنین فقط یه کم! سر و صدا می کردم آیا حق بچه شیطونا اینه؟؟!!!) تو حیاط حوزه با بچه ها نشستیم و زیارت عاشورای باحالی خوندیم و دوستام برای شفای عاجل گردن بنده دعا کردن و فوت کردن تو صورتم!!سر جاهامون که نشستیم چشمتون روز بد نبینه: زیر کولر- که منجر به پرواز برگه ها می شد- و بیخ گوشم هم بلند گوی سالن که وقتی خانومه توش حرف می زد چهل ستون بدنم! می لرزید!! قبل از شروع هم به خاطر شوخی های بیجا با ناظر نزدیک بود از حوزه اخراج شم ولی می دونین که حق نداشتن!!! خلاصه از سالن هم که اومدم بیرون مامانم که تو کوچه نشسته بود(نمی دونم برای چی اصلا اومد!)گفت چطور دادی منم طبق عادت همیشه گفتم بد نبود مامانم یکه خورد چون گویا قبل از من هرکی اومده بود بیرون گفته بوده که عالی داده ولی من این عادت رو هیچ وقت نداشتم!در اینجا بود که مامان جان خستگیش یادش اومد و نذاشت با دوستام هم حتی خداحافظی کنم و زود برگشتیم خونه. مامان خانم از اونجا که خسته بودن بنده ناهار درست کردم و خورده نخورده بیهوش خفتم!اینکه می گم بیهوش راسته ها چون این جوری که اینا می گن گویا تلفن که زنگ زده من پاشدم و جواب دادم و با خالم کلی حال احوال کردم ولی من هنوز هم این امر رو شدیداً انکار می کنم!! 
نوشته شده در تاريخ 88/03/31 توسط رهگذر |
کاش بودین تهران و میدیدین که مسجد محله مارو چطور به آتیش کشیدن. کاش بودین و کتک خوردن ها رو می دیدین. نه اصلاً چه بهتر که نیستین. چون دل آدم به درد میاد از این همه دشمنی ای که بین مردم افتاده چرا باید دو تا دوست تو روی هم بایستن به خاطر بازی های سیاسی مسخره. دلم پره خیلی زیاد از این اغتشاشات بی سر انجام و تو خیابون ریختن هایی که تنها نتیجه اش بازیچه ی دشمن شدنه. قبول ندارین که آمریکا و انگلیس دشمن ما اند؟حالا ببین چطور زبون در آوردن و خیر خواه ما شدن. اونا همین رو می خوان اینکه ما ملت نسبت به هم عناد پیدا کنیم.نفسم گرفته به خدا. خسته ام از این همه جهل و سادگی و ساده اندیشی که از هر دو طرف می بینم.افراط و تفریط به حد اعلا رسیده مادرم می گفت زمان شاه می ریختن کاباره ها و خونه های تیمی و مشروب فروشی ها رو آتیش می زدن شما بگین انصافه که مسجد محلمون که چه محرم ها و شب قدر هایی رو توش گذروندیم به آتیش بکشن؟این چیزی غیر از پیروی از سکولاریزم و لائیک پرستیه؟؟ واقعا این چیزیه که طرفدارای هرکدوم از کاندیدا ها می خوان؟ بی دینی مشکل ما رو حل می کنه؟ بابا جون به خدا هر کاری راهی داره دلم به درد اومده و بد جوری خسته ام کجا رفته اون وحدت ملت چرا بازیچه شدیم؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در تاريخ 88/03/30 توسط رهگذر |
از دوستان عزیزم که در مورد پست قبل نظر نوشته بودن بسی سپاسگذاریم!به ما که خوش گذشت بالاخره هر کسی یه نظری داره لازم به عذر خواهی هم نبود که بین کامنت ها  با زمین فوتبال قراببت برقرار کرده بودین دوستان هرکسی یه نظری داره و برای من همش محترمه...

امتحانامون هی داره لغو می شه اصلاْ گفتن هر کدومو که خواستین بدین هر کدوم رو نخواستین شهریور . جاتون خالی خیلی حال می ده!!به این میگن آزادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز یه چیز نوستالژیکه دیگه دیدم از این کارت های بازی بودن که عکس فوتبالیست ها روشون بود و باهاشون رنگ لباس و عکس برگردون بازی می کردیم. امروز عکس سوسانو رو روش دیدم! اما بازم جالب بود. یادمه داداشم خوره این بازی بود و به طرز عجیبی همیشه می برد طوری که نزدیک دو هزار تا از این کارتا داشت که همشو از بچه های محل برده بود و از ۱۰ تا کارت شروع کرده بود!! چند سال پیش که دیگه حس می کرد بزرگ شده یه روز باهاشون وداع کرد! و همشو داد به یه بچه ی ۶-۷ ساله اونم که از ذوق نمی دونست چی کار کنه تو کوچه مدام افه میومد!!!(آخه بگو افه اومدن داره!!!) یادمه سر یه هفته نکشید که همه ی ۲۰۰۰ تا عکس رو باخت. چیز بی زحمت همینه دیگه...

 

نوشته شده در تاريخ 88/03/26 توسط رهگذر |
وای از این همه مسخره بازی. نمی دونم دیگه چی میشه گفت تهران به شدت به هم ریخته و هیچ کس دلیل واقعی اش رو نمی دونه البته همه ادعای اطلاع دارند!! یه عده اراذل می ریزن تو خیابونا و به اسم طرفداری از این کاندیدا و اونیکی شعار می دن و گند کاری میکنن و نمی دونن که بابا جون اینا همش بازیه. دانشکده رو تعطیل می کنن و می زنن شیشه ها و می شکنن و فرار می کنن و به شکل مسخره ای شعار می دن که تا پای جون و زیر شکنجه هم از آزادی دفاع می کنن!! ولی تا شیشه می شکنن همشون غیب می شن!! پا می کوبند و همه چیز رو زیر سوال می برن به شکلی کاملاً مسخره. و تازه فکر می کنن وای ما چقدر روشنفکریم!! نمی دونن که بیچاره ها غیر از بازیچه هیچ چی نیستن! و به قول رهبری اینا که اصرار بر اغتشاش دارند یا خائن اند و یا خیلی جاهل و ما داریم به عینه این قشر بسیار جاهل رو می بینیم که چطور ساده لوهانه خودشون و ما و مملکت رو بازیچه کردن... بازیچه ی یه سری عناصری که از بیرون دارن هدایت می شن و اسم دین رو خودشون دارن. وای دلم می خواد جیغ بزنم از این همه خنگی ملت! تازه امروز یه اتفاق مزخرف دیگه هم برای و خودم و یکی از بهترین دوستام افتاد که بیشتر منو می سوزونه البته مسئله سیاسی نیست خیانته...
نوشته شده در تاريخ 88/03/23 توسط رهگذر |
انتخابات تموم شد و به همه مردم باید ایول گفت. ما که رفته بودیم دبیرستانمون که حوزه بود و با دوستام هم یه دیداری تازه کردیم هم رای دادیم. همه حداقل تو تهران کم کم نیم ساعت تو صف بودن!! چه دل خوشی به خدا! احمدی نژاد هم متاسفانه رای آورد( این جمله رو هر کدوم دیگرشون هم می اومدن می گفتم!).یه جوک هم بگم حال کنین: دزد گیر با ضمانت چهارساله دست دوم در مزایده ای عمومی 24 میلیون خریداری شد!!!! ولی این وسط یه چیزی هست اینکه باید دیگه بی خیال شد و درست حسابی چسبید به مملکت اگر چه دانشجوهای و اساتید اخراجی و تعلیقی دانشگاه ما کماکان پا برجا خواهند ماند ولی امیدوارم زیر پای بقیشون که ایندوره فعال سیاسی بودند پوست خربزه انداخته نشه! بابام یه حرف جالب این روزا زد بهم: اینکه اینقدر آخرت خودتو به خاطر دنیای اینا خراب نکن(آخه خیلی غر می زدم!!!همچون کنیز حاج باقر معروف!!!!!) ولی این روزا کلاً خوش می گذشت و از همه بهتر لغو شدن امتحانای شنبه مون بود که بد جور چسبید! گفتم امتحانات و شدم کباب!چی بگم که هیچ چی نخوندم آخه کی باور می کنه؟! احتمالاً به کاغذ هایی در قطع کوچک و خودکار ظریف نویس احتیاج اکید پیدا خواهیم کرد!! برای نت برداریااااااا!
نوشته شده در تاريخ 88/03/17 توسط رهگذر |
در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هرچه در، دستم بود

زیبا تر از این خواب ندیدم هرگز

بیدار شدم دست تو در دستم بود...

                 ( این شعر هم از استاد ادبیات دبیرستانم مصطفی سلامی است)

این پست رو تقدیم می کنم به خود آقای سلامی که این روزایی که به کنکور نزدیک می شیم بیشتر به یادش می افتم. آدم جالب و به قول خیلی ها عجیب بود اما به هرحال دوست داشتنی بود.وقتی وزن شعرا رو در می آوردیم انگار داشتیم معادله 2 معادله 10 مجهول حل می کردیم!!! تن صدای خاصی که داشت، عزیزم گفتن ها و به سینه کوبیدن هاش!! دل آدم برای بوی پیپ همیشگی اش هم تنگ میشه!پالتوهایی که انگار به تنش دوخته بودن و ... دلم براتون تنگ شده آقای سلامی عزیز همون طوری که تو شعری که موقع رفتنت رو تخته نوشتم:

                          تو می روی و کنون شروه* می شود شعرم...

شروه:سرود های غمگین جنوبی( استادمون جنوبی بود)

عکسی ازش گیر نیاوردم اما به طور ااتفاقی سایتش رو پیدا کردم و کلی ذوق کردم!!!

نوشته شده در تاريخ 88/03/12 توسط رهگذر |
سلام دوستان گرامی!از اینکه با شعری که برای خودم و دوستام به شدت نوستالژیکه شما هم حال کردین خوشحال شدم همی! از انتخابات ترجیح می دم هیچی نگم چون اعصابش و صد البته دل و دماغش رو ندارم! ور ندارین برای همین یه جمله ی انتخابات کامنت بذارین ها!!!

از نامردی می خوام بگم و از اینکه بازی دادن آدما چقدر میتونه کار راحتی باشه. از اینکه دوستم رو ببینم که از استرس این نامردی داره داغون میشه افسوس می خورم و از اینکه ببینم اونی که نامردی کرده خیلی حق به جانبه بیشتر می سوزم.به قول جناب مکس چگونه است که من میتوانم خرخره اون آدم رو بجوم؟!!(یه سر به پست چرا و چگونه آقای جهانگرد ایشون بندازین میفهمین یعنی چی!).

امیدوارم که به سرمون نیاد چون دارم میبینم که این بنده خدا چه حس بدی داشته تو این چند روز البته آدم تو داریه و زور می زنه کسی نفهمه اما همین هم بیشتر باعث میشه اذیت بشه!کاش یه کم فکر می کردیم که با احساسات و شخصیت یه آدم بازی کردن چه آثاری داره...

Blog Skin