تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

ره نوشت

توی ماشین می شینم و سرم رو به شیشه تکیه می دم و منتظر می شم که ماشین پر شه. گوشیم زنگ می خوره که تا میام جواب بدم قطع می شه. می فهمم که دختر عموی لوسم دوباره مسخره بازیش گل کرده. بهش تک می اندازم و یاد حرف استاد سر کلاس می افتم(در ایران از وسایل ارتباطی به سوءترین نحو ممکن استفاده می شود) به شکل مسخره ای به میس کال بازی ادامه می دم تا ماشین پر می شه. راننده تا می شینه رادیو رو روشن می کنه و یه کم به تونل توحید فحش می ده و از مدیریت ها و برنامه ریزی های کلان زمان شاه تعریف می کنه و وقتی می بینه کسی بهش محل نمیذاره ضبط رو روشن می کنه.

آخ که چقدر می خوامت، آخ که چقدر می خوامت...

یه خواننده زن که تا حالا صداشو نشنیدم اینا رو با صدای وحشتناکی جیغ می زنه و صداش ازین گوش می ره تو و از اون یکی بیرون نمیاد.

آخ که چقدر می خوامت! آخ که چقدر می خوامت...

همه مسافرا در طول مسیر پیاده می شن و من می مونم و آخ که چقدر می خوامت!

بالاخره به مسیر می رسم و 300 تومن به می دم. راننده که انگار ازینکه من دیرتر از همه پیاده شدم دلخوره.

-50 تومن دیگه بذار روش!

 به تعرفه 275 تومنی جلوی ماشینش نگاه می کنم و با آرامش لج در آری می گم:

شما 25 تومن پس بده!

-دِکی! بدهکار هم شدیم! خااااانوووووم! مثل اینکه حواست نیس ها! از همه دیرتر پیاده شدی اون هم با این همه اختلاف مسیر. طلبکار هم هستی؟

- 50 تومن بقیه رو از اونی که اینقدر می خواتت بگیر

از ماشین پیاده می شم و در رو به هم می کوبم و چند تا فحش برای امواتم می خرم!

- حیف که ضعیفه ای وگر نه...

پ.ن1- ضعیفه خودتی و صد جد و آبادت مرتیکه ی عمله( اگه نمی گفتم اینجام می موند!)
پ.ن2- ضعیفه عمته سیبیلوی کچل(همان!)
پ.ن3- اگه راست می گی بگو وگرنه چی؟!؟! ها ها ها؟!؟!

+ نوشته شده در  88/11/18ساعت 20:59  توسط رهگذر  | 

نه! نه! اشتباه نیومدین! اینجا همون رهگذره!

راستش قالبمون رو عوض کردیم به چند دلیل، یکی اینکه چند تن از دوستان بهمون گفتن، قیافه وبلاگت به محتوات نمی خوره! راستش وقتی خودمون هم کمی گشتیم دیدیم این قالب بیشتر مال سایتهای جینگیلی مستون لوازم آرایش و love ترکوندنه! که خب صحبت های دوستان مذکور رو بی ربط ندیدیم، از طرف دیگه این قالب بلاگ اسکین هم هر روز داره بازی در میاره، یه بار میای خوبه، یه بار دیگه اصلاً قالب نداری و یه بار دیگه هم نصفه است و خلاصه خودمون هم ازین جنگولک بازی خسته شدیم.

راحت ترین و نزدیکترین راه هم متوسل شدن به جناب بلاگفا و قالبهای خزش بود که حداقل پرش های این چند وقته رو نداره! در ضمن با انتخاب یک قالب سنگین!! بار معنایی بلاگمون رو هم غنی تر می کنیم! چون توی ارتباطات همش به ما میگن تصویر مقدم بر محتواست!!

پ.ن:خلاصه دوستان همینه که هست!!!

پ.ن: استقلال هم باخت(یادتونه که ما طرفدار آبی بودیم!! فضا برای هرگونه کل کل باز است!!)

+ نوشته شده در  88/11/14ساعت 17:52  توسط رهگذر  | 

توی زندگیم سفری به این خوبی نداشتم پر از خاطره های خوش.فکر کن 12 تا دختر هم سن و سال به هم بیفتن دیگه. مگه کاری غیر از آتیش سوزوندن دارن؟!؟
شب اول مگه از ذوق خوابمون می برد، بیچاره کوپه بغلی که مدام صدای ما توی گوششون بود!به خاطر برف با دو ساعت تاخیر رسیدیم و به نماز ظهر حرم نرسیدیم، دونه دونه چپیدیم توی حموم و با آب سرد خودمون رو گربه شور کردیم! و بعد از غسل رفتیم برای پا بوس.چشمها همگی برق می زد و یه اشتیاق خاص داشت. نماز مغرب و عشا رو توی صحن انقلاب رو به حرم و کنار سقاخونه توی یه هوای استخوان خورد کن خوندیم (البته مورد لطف یکی از کفترای حرم هم واقع شدیم!!.)
شبها تا صبح به چونه زدن و بحث و شوخی و سروصدا می گذشت و توی حرم هم هر کسی توی حال خودش بود. شب اول دعای کمیل و فردا صبحش هم دعای ندبه حسابی دوز معنویت خونمون رو بالا برد! خرید سوغاتی و گردش توی شهر و بقیه ماجراهاش هم جای خود(کرایه ماشیناشون خیلی گران بود نامردا!!)شب آخر هم که زیارت و دعای وداع و گریه زاری و غلط کردم و نماز و یادآوری هرکی التماس دعا داشت و نداشت و...
پ.ن1: آخ که دعا به سبک امام سجاد چقدر می چسبید: خدایا خیر من رو توی این خواسته ام کار قرار بده! به این می گن یه تیر و دو نشان!!
پ.ن2: هرچی صواب زیارت می بردیم رو فکر کنم باید بذارن جای حق الناس! بس که مخل آرامش بودیم!!
پ.ن3: به جان خودم اینبار دیگه دنبال فاتحه فرستادن نبودم!
پ.ن4: هیچ وقت فکر نمی کردم دل کندن اینقدر سخت باشه.اصلاً اما رضا با اون همه عظمت و بزرگیش یه حس صمیمیت خاص داره که باعث می شه احساس کنی داری با صمیمی ترین رفیقت حرف می زنی هر چی دوست داری و دوست نداری رو بگی، غرغر کنی، گلایه کنی، بغض کنی، کوچیک ترین خواسته هات رو بگی. بیخود نیست که اسمشون امام رئوفه دیگه.
امیدوارم دلتون سوخته باشه!و شما هم به زودی طلبیده بشین...

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت 16:41  توسط رهگذر  | 

با دوستان و همکاران امشب راهی مشهدیم. هر کدومتون که بچه های خوبی باشین و ازین به بعد زود زود سر بزنین رو دعا می کنم وگرنه...!!!!

برای دومین باره که دارم میرم مشهد، اولین بار که رفته بودم نمی دونستم چی کار کنم، یا دنبال خرید انگشتر بودم!! یا اینکه وقتی توی حرم بودم نمی دونستم چی کار کنم! یه زحمت هم به خودم نمی دادم یه کتاب آداب زیارت بردارم نگاه کنم!! حتی یکی دوبار می خواستم از آبجی ام بپرسم که باید برای امام رضا فاتحه خوند یا نه که خدا رو شکر خجالت کشیدم و نپرسیدم وگرنه الان دیگه آبریی نداشتم!!!! چه معنی داره که داری میخندی؟!؟! حالا ما یه درد و دلی کردیم ها!!

البته با عرض شرمندگی باید عرض کنم اون موقع همچین بچه هم نبودم که عقلم نرسه ها(جسارتاً کلاس دوم دبیرستان بودم!!!) اما فکر کنم حول شده بودم دیگه!!

+ نوشته شده در  88/11/07ساعت 16:3  توسط رهگذر  | 

-نترسین تا حالا هیچ کس نبوده که نمیره...
این دیالوگ یه دکتر توی فیلم «تنهایی»بود. ولی این چند روزه یعنی از دو روز پیش تا حالا، من حسابی هم ترسیدم هم یکه خوردم و هم بغض کردم و هم گریه کردم و هم سعی کردم دلداری بدم و هم...
تا حالا نرفته بودم غسالخونه و تا حالا جنازه یه نفر رو از چند قدمی ام ندیده بودم. تا حالا هیچ عذاداری رو اینقدر نزدیک خودم ندیده بودم. تا حالا زیر شونه های هیچ داغدیده ای رو نگرفته بودم. تا حالا روی خاک سرد ننشسته بودم. تا حالا سراشیبی قبر رو درک نکرده بودم. تا حالا...
یه جوون این طرف خوابیده بود و یه بچه 8 ساله اون ور، این طرف قبر یه مرد 90 ساله بود و اون طرف قبر یه زن 30 ساله... و ما مشغول دفن کردن پدر یکی از عزیزترین دوستامون بودیم. دوستی که تا همین دو روز پیش داشتیم تو سر و کله هم میزدیم امروز داغدار و زخم خورده بود. ضجه میزد و کمرش خم شده بود زیر بار غم. دوستی که بارها برام توی همین وبلاگ کامنت گذاشته بود و توی دانشگاه پای درد و دل هام نشسته بود. دیروز عجب روزی بود...

+ نوشته شده در  88/11/04ساعت 20:12  توسط رهگذر  | 

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم، واسه عشق بازی موجا، قامتم یه بستر نرم

 ...

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه...

...

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی،

لحظه های بی تو بودن می گذره، اما به سختی...

داشتم این شعر رو زیر لب زمزه می کردم(عاشق این بیت آخریه ام) و به خواهرم می گفتم: یادش به خیر محیا همیشه با صدای نکره اش برام این شعر رو می خوند!!

احتمالاً این شعر برای همتون آشناست. سیاوش قمیشی و یه دنیا خاطره. سیاوش برای من تداعی گر روزهایی خوش نوجوانیمه. حضور دوستایی که حاضر نیستم با هیچ کسی عوضشون کنم. روزهایی خوشی که گرم بودیم از حضور همدیگه(چقدر لحنم عاطفی شده!!!)

یاد آوری خاطرات همیشه منو احساساتی میکنه.

پ.ن: محیای عزیز دلم مرسی که بعد از ۵ سال یادم کردی و وقتی صدات رو شناختم می خواستم پر دربیارم. توی این روزایی که دوستی ها کشکی شده و آدم نمی دونه به کدوم دوست می شه اعتماد کرد(اگه بشه اسمشون رو دوست گذاشت) تلفنت به من برام زندگی بود. یه لحظه دیگه از خدا هیچ چی نخواستم...

+ نوشته شده در  88/10/30ساعت 10:24  توسط رهگذر  | 

-« دختره رو دیدی؟! خیلی باحال بود!»

-«آره اما این دوست دختر من اعصابم رو خورد کرده، هر روز میاد می گه تو منو دوست نداری، تو دوستم سپیده رو دوست داری! خداییش این دوستش سپیده هم خیلی خوشگله ها! اما خیلی لوسه! من از خودش بیشتر خوشم میاد!»

- « بی خیال اون بابا، حال داری تو هم! من از اون دختر چادریه خوشم اومده، لامصب خیلی خوشگله»

-« اون که خیلی خودشو می گیره، عمراً پا بده!»

-« آره! اما خب حالش به همینه دیگه، حالا ببین چطور به راه بیارمش»

اینا که این بالا خوندین مشروح صحبت های دوتا فنچول نهایتاً 14-15 ساله است که با گوشای خودم استراق سمع کردم توی تاکسی! البته خودشون هم صداشون بلند بود ها!! وگر نه ما که فضول نیستیم خواهر!!!(آیکون سبزی پاک کردن به سبک خاله زنکی)

***

-« سامان خوشگله!! رو دیدی؟ امروز با موتورش سر کوچه بود»

-«آره، چقدر هم خودشو میگیره مسخره!»

(نفس نفس زنان میرسه)-« بچه ها، بچه ها، سامان رو دیدین!»

- آره خب، چه مرگته؟ داری ذوق مرگ می شی!!

- « الان داشتم میومدم بهم تیکه انداخت!!»(دستاشو به حالت عروسکای کارو اندیشه تکون میده!)

- تو رو خدا! وای خدای من! حالا چی گفت؟

( با ذوق مرگی تمام میگه): «گفت: پیشی! مال من میشی!!»... .

اینا هم که این بار خوندین از خاطرات دوران نوجوانی خودمونه( شخصیت دومی منم!!)

پ.ن: اگه فکر کنین من حسود بودم الهی... بشین!!

پ.ن: چرا؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  88/10/23ساعت 17:10  توسط رهگذر  | 

امتحانام داره شروع میشه!! خدا به داد برسه با این جزوه های کیلویی تازه این ترم مثل بچه خرخونا 21 واحد برداشتم و حالا مثل آهو در برف!!! گیر کردم!!

یه چند وقتی رفع زحمت می کنیم و از شر افاضاتمون خلاص می شین!!

این قالب وبلاگم هم بگیر نگیر داره یه روز میای خوبه یه روز میای بده یه روز هم از وسط به دوطرف!!!

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت 10:53  توسط رهگذر  | 

1-برام جالب بود که با یه آیه قرآن نوشتن چطور می تونن درباره خودتو وبلاگت و عقایدت نظر بدن. مثل این دوستمون که اسمش مهربان بود و من براش یه کامنت عادی گذاشته بودم که بعد از خوندن وبلاگم به هزار و یه معنا تفسیر موضوعی(درس این ترممه!!) اش کرده بود و نظر داده بود!! والا خودمون هم نمی دونستیم حرفامون اینقدر مغز داره!! کاش می دونستیم که ظلم، ظلمه و من منظورم نه این وری بود، نه اون وری، و نه دری وری!

2-این پست نماد شیعه رو با اجازتون بر میدارم چون حال و هوای بلاگم رو خشن کرده و هربار خودم می بینم دلم ریش میشه!! یه بنده خدا هم نمی دونم منظور منو نفهمیده بود یا چی، برداشته بود فحش داده بود!!ما که نفهمیدیم این پست جای فحش داشت یا نه، اگه شما فهمیدین خانواده ای رو از نگرانی برهانید!!

3- دست بروبچز این بلاگ اسکین درد نکنه با این قالب هاشون! نمی دونم چه اش شده بود؟ این بنده خدا max هی می گفت که قالبت به هم ریخته است ها! ما هی انکار می کردیم که برو عمو! قالب خودت مشکل داره!! به جان خودم من اصلاً طرف ویرایش قالبم نرفتم، چه برسه که بخوام راه رفتن کبک رو تمرین کنم!!

البته همین الان درست شد قالبم ها!!

یه جمله باکلاس یاد گرفتم جدیدنا: پرتقالی باشید...!


+ نوشته شده در  88/10/10ساعت 20:24  توسط رهگذر  | 

لعنت الله علی قوم الظالمین...
+ نوشته شده در  88/10/08ساعت 14:49  توسط رهگذر  |