رهگذر
دل نوشته ها
|
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/08/11 توسط رهگذر
|
اصلاً حوصله بحث سیاسی ندارم چون مثل اینکه تازه رابطه دوستان با هم خوب شده و نمی خوام بهمش بزنم چرا که این روزها خیلی از دوستی های قدیمی سر همین مزخرفات به هم خورده.
می خوام درباره پدیده هر شبی سریالهای تلویزیون بگم و و در اینجا لازم به ذکر است که: خاک بر سرتون، سرمون، سرشون و ... با این فیلم ساختن ها !! احتمالاً که نمیخواین بپرسین چرا؟! حتماً خودتون هم می دونین که این دلنوازان و شمس العماره و امثالهم دارند چه مطالب فاجعه ای رو به خوردمون می دن. دلنوازان که یه سور زده به فیلم هندی! فقط چند تا دونه درخت و یه آهنگ جینگیلی مستونشون کمه!!وای از همه بدتر رفتارهای این پسره بهزاده ، بگذریم از خیانت یلدا، اما این پسره که به شیوه ای خوشگل روشهای عاصی کردن و فراری دادن خانمها بدون دادن مهریه رو آموزش می ده و آدم از اینجا می سوزه که طوری القا می کنه که این زندانی کردن و ممنوعیت ها اسلامیه. اما یکی نیست بگه اگه تو داری می گی اینا دستور اسلامیه بدان و آگاه باش که زن هم اگه نخواد نه غذا می پزه و نه حتی دست به سیاه و سفید می زنه که اون میاد و تهدید می کنه که اگه یه ذره خاک ببینم روزگارت سیاهه!! شمس العماره هم که داستان ترشیدگی و از اون بدتر تضادهای طبقاتی و تاثیر اون بر تعداد خواستگار ها رو کرده دستمایه و کلی هم ادامه اش می ده!روابط غیر اخلاقی و خارج از عرف و شرع افراد خونه هم بماند. نمیدونم اگه این شبا بازیگرها هنرشون رو بروز نمی دادن این فیلمها چی داشتن که بگن و واقعاً اگه این همه بازیگر تاپ نبود کسی میدید این فیلمها رو؟ مسافران هم که دقیقاً روش برنامه های خاله سارا و خاله نرگس رو پی گرفته که چند تا آدم فاجعه از اول تا آخر هر غلطی(ببخشیدا) می کنند و آخرش هم بهرام با عجیب دانستن این کارها می خواد حالیمون کنه که این رفتارها نادرسته. سیل جدید برنامه های هر شبی هم در راهه، خدا به خیر بگذرونه این یکی سونامی رو!! نوشته شده در تاريخ 88/08/08 توسط رهگذر
|
چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگهای بیابان تو را می شناسند نام تو رخصت رویش است و طراوت زین سبب برگ و باران تو را می شناسند هم تو گل های این باغ را می شناسی هم تمام شهیدان تو را می شناسند از نشابور بر موجی از لا گذشتی ای که امواج توفان تو را می شناسند بوی توحید مشروط بر بودن توست ای که آیات قرآن تو را می شناسند گرچه روی از همه خلق پوشیده داری آی پیدای پنهان، تو را می شناسند اینک ای خوب! فصل غریبی سر آمد چون تمام غریبان تو را می شناسند کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچه های خراسان تو را می شناسند قیصر امین پور پ.ن1- ولادت امام رضا عشق همه ما ایرانی ها مبارک... پ.ن2- سالگرد قیصر امین پور عشق خیلی از شاعرا تسلیت... نوشته شده در تاريخ 88/08/02 توسط رهگذر
|
چقدر بده آدم بخواد یه کاری رو بکنه اما نتونه...
نوشته شده در تاريخ 88/07/27 توسط رهگذر
|
وقتی از زیر قرآن ردش می کرد بغض کرد.
-مواظب خودت باش. -حتماْ، اینبار که دیگه بیشتر. می دونی چرا؟ لپهای دخترک سرخ شد. لبخند زد و گفت: چون این بار یه بهانه با ارزش مثل تو منتظرمه. *** روزنامه رو کنار گذاشت. -چقدر آمار تصادفا این چند وقته زیاد شده - الو ؟ بفرمایید... . بعد از اون تلفن هر وقت می رفت پیشش یه سنگ برمی داشت و می کرد چکش محاکمه اش: -شما محکومید به جرم دروغ گویی و نامردی به جرم بدقولی و خیانت... وکیل مدافع زبون باز می کرد که : اون بیگناهه حتماْ بهونه ش کم ارزش بوده. جلسه با پیچیدن بوی گلاب در فضا به هفته بعد موکول میشه... . ..................................................................................................................................... پ.ن1: این اولین مطلبی بود که تو وبلاگم گذاشتم. یه داستانک از خودم که تو دوران طفولیت نوشته بودم! و فقط دو تا کامنت داشت اونم تبلیغ!!! پ.ن2: امروز داشتم نوشته هام رو توی این یه سال نگاه می کردم و دیدم که بعضی وقتا چقدر جالب بوده و خیلی وقتا هم زررر!! پ.ن3: فکر کنم جا داشته باشه از شماها هم تشکر کنم، نه؟ بهتر ه اسم بیارم: از نظر سنی هم بگیریم max پیشکسوته! همیشه مطالبم رو با دقت خونده و با حوصله نظر داده. یاد باباها می اندازه منو!! سپنتامینو که عین داداشمه دیگه. شاعر مسلک و نویسنده داستانهای باحالِ مالیخولیایی که زود زود هم حذفشون می کنه و دیر دیر آپ می کنه!! اما معمولاً جزو اولینهاست که میاد سر میزنه. پشت کنکوری(وحید) که جدیداً انگار مرده که سر نمی زنه. دانشگاه قبول شده کلاس می ذاره دیگه،اینم داداش کوچیکه ست! مارریو خیلی نظراتش شبیه به خودمه و احساس نزدیکی زیادی باهاش دارم. دلیلش رو خوب میدونم... فاطمه کیا، وجه شبه ما دوتا زیاده از متولد 68 بودن و عشق همشهری جوان بودن بگیر ( که اولین کامنتش برام هم در همین مورده) تا چادری بودن و شیطون بودن و رفتارهای بچگیش که خیلی به رفتارهای بچگیم شبیهه!!(نکنه ما دوقلوایم؟!) نیما هم که کلاً با کلاس و با شخصیته و همیشه تشویقم کرده و روحیه داده. بعضی از پستهاش منو تکون داده مثل زلزله دو سه روز پیش!! نیمچه دیلماج عزیز دل هم که نگو، بچه خارجی ماست دیگه کلی تو خونه افه می ذارم که بازدید خارجی دارم، اونا که نمیدونن تو از ما ایرانی تری که!! خیلی مرسییییی از شما ها و همه دوستای دیگه ای هم که اومدن و سر زدن و همیشه همراهم بودند... نوشته شده در تاريخ 88/07/19 توسط رهگذر
|
وقتی با کلی هیجان تصمیم گرفتند که رشته شون رو با همکاری هم و پیگیری سر و سامان بدهند، بهشون گفتن اینا چقدر شادن!
وقتی ناراحتی خودش رو ابراز کرد، بهشون گفتن افسرده. و وقتی با پافشاری، روی حرف و تصمیمشون باقی موندند از طرف استاد لقب یاغی های مطالعات ارتباطی گرفتند! به نظر شما اینا که این بالاست تعریفه یا چیز دیگه است؟؟!! نوشته شده در تاريخ 88/07/14 توسط رهگذر
|
نمی دونم چه م شده؟ انگار همه چی دست به دست هم می دن تا تو به کارات و قرارهات نرسی. یادمه یه روزایی به خوش قول بودن و آن تایم بودن معروف بودم اما الان با وجود اینکه سعی می کنم و حتی نیم ساعت زودتر راه می افتم اما باز هم با تاخیر می رسم و جالب اینه که مدام هم داره بیشتر می شه و دلایلش هم از ترافیک و شلوغی بگیر تا گیر کردن قطار توی تونل مترو همش تو رو آزار می ده و عصبانی می کنه. همه اینها یه جورایی باعث شده ذهنم خیلی درگیر بشه حتی نمی تونم راحت کار کنم و ایده هام همه خشکیدن! حتی چند باری هم که به وبلاگم سر زدم و عدد نحس 9 تا کامنت هنوز پا برجا بود از خودم حرسم می گرفت اما باز هم نمی دونستم چی بنویسم! اگرچه اینا هم که الان می نویسم جز چرندیات چیزی نیست اما راستش دیگه تحمل پست قبلی و عدد 9 رو نداشتم! حتی حوصله ندارم به وبلاگهاتون سر بزنم. ببخشید و بذارین به حساب بی حوصلگی ام اگرچه زور می زنم هنوز هم با هیجان باشم و بخندم اما انگار یه چیزی هست که نمیذاره اون مریم قبلی باشم. حس بدی دارم. نوشته شده در تاريخ 88/07/05 توسط رهگذر
|
یکهو قلبت از کار می ایسته و نفست گیر می کنه و بهت تمام وجودت رو دربر می گیره. نمیتونی هیچ عکس العملی از خودت بروز بدی. فقط نگاه می کنی و هر لحظه گیجی ات بیشتر می شه بعد از چند لحظه به خودت مسلط میشی و نفست رو صاف می کنی و می گی اصلاْ به من چه؟!! و اونها هنوز دارند به هم کیک تعارف می کنند و لبخند تحویل هم می دهند!!
سال تحصیلی جدید شروع شده و کلی سوژه جدید برای من و دوستام پیدا شده.مخصوصا پسرایی که تا همین ترم قبل از روی کفشهات می شناختنت امسال من تو من با یکی دیگه نشستن!! نوشته شده در تاريخ 88/06/31 توسط رهگذر
|
مدرسه ها داره باز می شه و کلی نوستالژی برای ماها داره. یادمه روز اول مدرسه از ذوقم نمی دونستم چی کار کنم و همون ثانیه اول دوست پیدا کردم و راه افتاده بودیم تو مدرسه به بچه هایی که گریه می کردن دلداری می دادیم و باهاشون دوست می شدیم! بعد که کلاسا رو تقسیم کردن و گل و شیرینی و از این جنگولک بازی ها، یکی یه ستاره صورتی چسبوندن کنار مقنعه هامون که من همیشه ازشون متنفر بودم و خرابشون می کردم و خرج رو دست بابام می ذاشتم چون اجباری بود!توی کلاس هم ردیف دوم می نشستم( کوچولو موچولو بودم!)، توی تقسیم کلاسها افتادم توی کلاس یه خانمی که اسمش یادم نیست ولی یادمه که مدام گوشه ی چشمش میپرید و با تندی حرف می زد، من که این رفتار ها برام جدید بود با خوشحالی برای مامانم همه اش رو تعریف کردم و مامانم هم که فهمید معلمه اعصاب معصاب نداره فردا اومد و کلاس من رو عوض کرد و من شدم شاگرد خانم توحیدی ( تپل و دوست داشتنی) یادمه تا کلاس پنجم که رسیدیم شاگردهای اون کلاس قبلیم همه یه جورایی یا تنبل و خنگ بودن یا خلاف، و بقیه رو اذیت می کردن ( خدا بهم رحم کرد، چون از اونجا که بدجور جوگیریم احتمالاً سردسته خلافها می شدم و احتمالا! مامان من رو هم مثل مکس مدرسه می خواستن!!) یادمه همیشه باید سر پا می ایستادیم تا بتونیم بنویسیم و قدمون نمی رسید به میز! سه نفره به هم چسبیده بودیم و هر وقت دعوا و قهر می کردیم میز رو با گچ به سه قسمت تقسیم می کردیم و هیچ کی حق نداشت از خط اونیکی رد شه! بگذریم که معمولاً سر همین ماجرای مضحک با هم آشتی می کردیم.
راستی اولین تقلب زندگیم رو کلاس اول سر دیکته کردم! اون هم از رو دست خانم معلم( از مزایای کوتاه بودن و ایستادن موقع نوشتن بود!!) سرتون درد گرفت حتماً! بقیه خاطراتم برای سال بعد موقع بازگشایی مدارس! منتظر باشید!! نوشته شده در تاريخ 88/06/24 توسط رهگذر
|
خوبه صدقه سر جومونگ یه دکون باز شد واسه رفیق سپنتا و شما ها هم از لواش کلی حال کنید. از این به بعد پول می گیرم واسه این تبلیغا! بالاخره زندگی خرج داره دیگه!! راستی سپنتا با هم سر به سر حساب می کنیم که یه چیزی هم گیر تو بیاد البته اگه که فیلما رو بفرستی واسم به شرط همون صندوق صدقات هم حسابه!!!در ضمن مگه این رفیقت از کجا میاره که اینقدر ارزون حساب می کنه؟؟ خدای نا کرده کپی های غیر مجاز نمی باشد که در آینده حسابمان حواله می شود به کرام الکاتبین و باید جواب کارگردان و تهیه کننده اجنبی رو هم بدیم!!
ماه رمضون داره تموم می شه ها! من که هیچ چی نفهمیدم از امسال اصلاً انگار تو باغ نبودم و کلی از خودم شاکی ام امیدوارم شما اینطوری نبوده باشین. واسه من دعا یادتون نره ها!!
نوشته شده در تاريخ 88/06/21 توسط رهگذر
|
بالاخره رسید شب موعود شبی که همه منتظر اومدنش بودیم. شبی که براش لحظه شماری میکردیم و دل تو دلمون نبود. انتظارها به سر رسید . و همه دستهامون را رو به آسمون کردیم و از ته قلب خدا رو شکر گفتیم که: آخیش جومونگ بالاخره تموم شد.
پ.ن: به خاطر دیدن قسمت آخر جومونگ در چشم باد رو یادم رفت ببینم!! |
|