تبليغاتX
رهگذر
رهگذر
دل نوشته ها
 
نوشته شده در تاريخ 88/09/17 توسط رهگذر |
امروز که توی حیاط دانشکده نشسته بودیم و برای کلاسای اکسل و فتوشاپی که قراره برگزار کنیم ثبت نام می کردیم و صد البته دچار لرزه هایی از نوع سگ لرز شده بودیم! نکات ظریف و مهمی را کشفیدیم(اورکا اورکا!):
حیاط دانشگاه محیط مناسبی است برای اینکه خود را در شرایط ترمینال فرض کرده و انواع و اقسام سیگارها از مگنا گرفته تا بهمن را با پز و پرستیژ دانشجوی متشخص دود کرده و هرچقدر اون دختره بدبختی که اون گوشه نشسته سرفه کنه هم نفهمی که منظورش با توست که مردک برو اونور تر اون تیکه استخوان رو دود کن(با تشکر از این همه عفت کلام!)
چای اصولاً خیلی چیز خوبی است! البته پروسه بعدیش چندان دلچسب نیست!(می دونید که!؟!(
نسبت جمعیتی دختران به پسران دانشکده چیزی حدود 10 به 1 است که این امر باعث بالا رفتن هرچه بیشتر اعتماد به نفس جنس ذکور می شه و من نمی دانم این چه دردی است که می خواهند سهمیه جنسیتی برای پسران قائل شوند و آنها را از نعمت مورد توجه بودن محروم کنند(اگه قبلاً پسرا هر ترم با یکی بودن توی دانشکده ما که هر ترم حداقلش با سه چهار نفری هستن!!)
پسران در زمینه ی کامپیوتر خود آموز تر از دخترا اند و یا به بیان صحیح تر ادعا شون بیشتره!(فقط دوتا پسر از کل دانشکده توی کلاسامون ثبت نام کردن و همشون یه جورایی ادعا داشتند که :هه! ما که اینو بلدیم !!)
دختران اصولاً باید یک چیزی را یک بار برای خودشان یک بار برای خودشان و دوستشان یکبار برای خودشان و دوستشان و دوست دوستشان و... توضیح دهی تا از این جمعیت بالاخره یکی ثبت نام کنه!!
دیگه بیش از این تجربیات ارزنده مان را در اختیارتان نمی گذاریم که یک وقت پررو نشوید
تماس فرت!!
نوشته شده در تاريخ 88/09/14 توسط رهگذر |
دلم تنگ شده برای اون روزها. اون روزهایی که توی عالم بچگی می رفتیم مهدیه و ازین طرف به اون طرف ورجه ورجه می کردیم تمام فکر و ذکرمون پیش شکلات ها و نقل هایی بود که می پاشیدن و بعد از جشن هم ما پزش رو به داداشم می دادیم.( چون طبقه پایین خبری از شکلات پاشی نبود!) بعد از جشن هم کلی توی را پله های پیچ وا پیچ مهدیه منتظر می موندیم تا چلو مرغ نذری رو بگیریم و کلی حالش رو ببریم...

دلم تنگ شده ولی راستش این دلتنگی برای این چیزا که بالا گفتم نیست. شاید برای خودمه. هر سال دلگیر تر از سال قبل می شم. دلگیر می شم از روزی که دستش رو بالا بردن به عنوان خلیفه خدا و ولی مسلمین و درست چند هفته بعد، همه زدن زیرش، همه. خدای من همه...

نمی دونم امسال هم می تونم برم مهدیه و دست بزنم و شاد باشم یا...

نمی دونم امسال هم می تونم روزه ای بگیرم که صواب تمام عمر رو داره یا...

 نمی دونم امسال هم می تونم پیمان اخوت ببندم یا...

نمی دونم امسال هم می تونم مثل همه باشم یا...

ولی یه چیزی رو خوب میدونم حالا حالا ها آدم بشو نیستم...

نوشته شده در تاريخ 88/09/11 توسط رهگذر |
هوا بس ناجوانمردانه سرداست!!

بابا یه چیکه برف وبارون هم نمی باره آدم دلش خوش شه زمستونه و سرماش دلیل داره، توچال برف می باره ما باید یخ بزنیم!!

مواظب باشین یه وقت آنفولانزا نگیرین ها!

سپنتا جان کار خوبی کردی سر زدی داداش بازم ازین کارا بکن.

راستش چند وقته دستم کمتر به نوشتن می ره البته سر عقد داداشم هم سرم شلوغ بود. اما خوب بچه رهگذرمون رو با این خیل عظیم مخاطباش!!!!! نمی شه تنها و خالی بذاریم که!

این عید های پشت سر هم روهم تبریک می گم برین حالشو ببرین که تا ۲۰ روزدیگه محرم می رسه و این مراسما هم تا دوسه ماه تموم می شه... .

نوشته شده در تاريخ 88/08/28 توسط رهگذر |
الان داره شرشر بارون مي باره و من عزا گرفتم که چطور توي اين بارون برم دانشگاه؟! يادتون باشه قبلاً مراتب نفرت خودم رو نسبت به جناب باران اظهار داشته ام!! داداشم داره داماد مي شه و شايد محض بهانه دير آپ کردن خوب باشه گفتنش. اما راستش دروغ چرا دل و دماغ نوشتن نداشتم. چند باري هم پست مي نوشتم اما خودم باهاش حال نمي کردم و نمي ذاشتمش! نميدونم اين ازدواج داداش خوبه يا بد که حتماً همتون مي گين خب معلومه که خوبه!! اما من يه حس عجيبي دارم يه حسي که راستش نمي دونم چيه! چند باري هم دوستام بهم گفتن که چند وقته اون مريم قبلي نيستي اما من نمي دونم چمه!!! به قول يکي از بچه ها شايد منم شوهر مي خوام!!! اما واقعيتش فکر نمي کنم اين باشه. نمي دونم تا حالا اين حس رو داشتين که يه جوري باشين و ندونين چه جوري هستين!

توي اين شرايط روحي باحال، هر روز هم بايد راه بيفتي دنبال لباس و کفش و کيف و ... ديروز يه سر زدم به شانزه ليزه به جان خودم براي نيم متر پارچه که اسمش رو گذاشتن لباس 70 هزار تومن مي گيرن!! خب آدم افسردگي ميگيره ديگه!! باز از خودم بپرسم چمه معلومه ديگه!!!


حال کردين فيلمها چقدر کشکي تموم شدن؟!

راستي توي کامنت هاتون نوشته بودين «مگه مجبوري نگاه کني اين برنامه هارو ،خوب نگاه نکن!!» محض اطلاعتون عرض کنم که ما درسي به نام نقد و بررسي برنامه هاي راديويي -تلويزيوني داريم که يه چيزي تو مايه هاي کلاسهاي تشريح جنازه رشته پزشکيه .تو هر چقدر هم از خون و دل و جيگر و معده و روده بدت بياد مجبوري نگاه کني تا ياد بگيري. هر چند که ،چند باري هم غش کني!! شرايط ما هم همينه ديگه!!!!

پ.ن: این مطلب رو دیروز نوشتم اما هرچی زور زدم نتونستم آپ کنم، پس امروز بارون نمی باره و همچنین امروز به دانشگاه نمی رم و ...

نوشته شده در تاريخ 88/08/11 توسط رهگذر |
اصلاً حوصله بحث سیاسی ندارم چون مثل اینکه تازه رابطه دوستان با هم خوب شده و نمی خوام بهمش بزنم چرا که این روزها خیلی از دوستی های قدیمی سر همین مزخرفات به هم خورده.

می خوام درباره پدیده هر شبی سریالهای تلویزیون بگم و و در اینجا لازم به ذکر است که:

خاک بر سرتون، سرمون، سرشون و ... با این فیلم ساختن ها !! احتمالاً که نمیخواین بپرسین چرا؟! حتماً خودتون هم می دونین که این دلنوازان و شمس العماره و امثالهم دارند چه مطالب فاجعه ای رو به خوردمون می دن. 

دلنوازان که یه سور زده به فیلم هندی! فقط چند تا دونه درخت و یه آهنگ جینگیلی مستونشون کمه!!وای از همه بدتر رفتارهای این پسره بهزاده ، بگذریم از خیانت یلدا، اما این پسره که به شیوه ای خوشگل روشهای عاصی کردن و فراری دادن خانمها بدون دادن مهریه رو آموزش می ده و آدم از اینجا می سوزه که طوری القا می کنه که این زندانی کردن و ممنوعیت ها اسلامیه. اما یکی نیست بگه اگه تو داری می گی اینا دستور اسلامیه بدان و آگاه باش که زن هم اگه نخواد نه غذا می پزه و نه حتی دست به سیاه و سفید می زنه که اون میاد و تهدید می کنه که اگه یه ذره خاک ببینم روزگارت سیاهه!!  

شمس العماره هم که داستان ترشیدگی و از اون بدتر تضادهای طبقاتی و تاثیر اون بر تعداد خواستگار ها رو کرده دستمایه و کلی هم ادامه اش می ده!روابط غیر اخلاقی و خارج از عرف و شرع افراد خونه هم بماند. نمیدونم اگه این شبا بازیگرها هنرشون رو بروز نمی دادن این فیلمها چی داشتن که بگن و واقعاً اگه این همه بازیگر تاپ نبود کسی میدید این فیلمها رو؟

مسافران هم که دقیقاً روش برنامه های خاله سارا و خاله نرگس رو پی گرفته که چند تا آدم فاجعه از اول تا آخر هر غلطی(ببخشیدا) می کنند و آخرش هم بهرام با عجیب دانستن این کارها می خواد حالیمون کنه که این رفتارها نادرسته.

سیل جدید برنامه های هر شبی هم در راهه، خدا به خیر بگذرونه این یکی سونامی رو!!

نوشته شده در تاريخ 88/08/08 توسط رهگذر |
چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
هم تو گل های این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از لا گذشتی
ای که امواج توفان تو را می شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را می شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان، تو را می شناسند
اینک ای خوب! فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند
قیصر امین پور
پ.ن1- ولادت امام رضا عشق همه ما ایرانی ها مبارک...
پ.ن2- سالگرد قیصر امین پور عشق خیلی از شاعرا تسلیت...

نوشته شده در تاريخ 88/08/02 توسط رهگذر |
چقدر بده آدم بخواد یه کاری رو بکنه اما نتونه...

 

نوشته شده در تاريخ 88/07/27 توسط رهگذر |


وقتی از زیر قرآن ردش می کرد بغض کرد.

-مواظب خودت باش.

-حتماْ، اینبار که دیگه بیشتر. می دونی چرا؟

لپهای دخترک سرخ شد.

لبخند زد و گفت: چون این بار یه بهانه با ارزش مثل تو منتظرمه.

***

روزنامه رو کنار گذاشت. -چقدر آمار تصادفا این چند وقته زیاد شده

- الو ؟ بفرمایید... .

بعد از اون تلفن هر وقت می رفت پیشش یه سنگ برمی داشت و می کرد چکش محاکمه اش:

-شما محکومید به جرم دروغ گویی و نامردی به جرم بدقولی و خیانت...

وکیل مدافع زبون باز می کرد که : اون بیگناهه حتماْ بهونه ش کم ارزش بوده.

جلسه با پیچیدن بوی گلاب در فضا به هفته بعد موکول میشه... .

.....................................................................................................................................

پ.ن1: این اولین مطلبی بود که تو وبلاگم گذاشتم. یه داستانک از خودم که تو دوران طفولیت نوشته بودم! و فقط دو تا کامنت داشت اونم تبلیغ!!!

پ.ن2: امروز داشتم نوشته هام رو توی این یه سال نگاه می کردم و دیدم که بعضی وقتا چقدر جالب بوده و خیلی وقتا هم زررر!!

پ.ن3: فکر کنم جا داشته باشه از شماها هم تشکر کنم، نه؟ بهتر ه اسم بیارم: 

از نظر سنی هم بگیریم max پیشکسوته! همیشه مطالبم رو با دقت خونده و با حوصله نظر داده. یاد باباها می اندازه منو!!

سپنتامینو که عین داداشمه دیگه.  شاعر مسلک و نویسنده داستانهای باحالِ مالیخولیایی که زود زود هم حذفشون می کنه و دیر دیر آپ می کنه!! اما معمولاً جزو اولینهاست که میاد سر میزنه.

پشت کنکوری(وحید) که جدیداً انگار مرده که سر نمی زنه. دانشگاه قبول شده کلاس می ذاره دیگه،اینم داداش کوچیکه ست!

مارریو خیلی نظراتش شبیه به خودمه و احساس نزدیکی زیادی باهاش دارم. دلیلش رو خوب میدونم...

فاطمه کیا، وجه شبه ما دوتا زیاده از متولد 68 بودن و عشق همشهری جوان بودن بگیر ( که اولین کامنتش برام هم در همین مورده) تا چادری بودن و شیطون بودن و رفتارهای بچگیش که خیلی به رفتارهای بچگیم شبیهه!!(نکنه ما دوقلوایم؟!)

نیما هم که کلاً با کلاس و با شخصیته و همیشه تشویقم کرده و روحیه داده. بعضی از پستهاش منو تکون داده مثل زلزله دو سه روز پیش!!

نیمچه دیلماج عزیز دل هم که نگو، بچه خارجی ماست دیگه کلی تو خونه افه می ذارم که بازدید خارجی دارم، اونا که نمیدونن تو از ما ایرانی تری که!!

خیلی مرسییییی از شما ها و همه دوستای دیگه ای هم که اومدن و سر زدن و همیشه همراهم بودند...




نوشته شده در تاريخ 88/07/19 توسط رهگذر |
وقتی با کلی هیجان تصمیم گرفتند که رشته شون رو با همکاری هم و پیگیری سر و سامان بدهند، بهشون گفتن اینا چقدر شادن!

وقتی ناراحتی خودش رو ابراز کرد، بهشون گفتن افسرده.

و وقتی با پافشاری، روی حرف و تصمیمشون باقی موندند از طرف استاد لقب یاغی های مطالعات ارتباطی گرفتند!

به نظر شما اینا که این بالاست تعریفه یا چیز دیگه است؟؟!!

نوشته شده در تاريخ 88/07/14 توسط رهگذر |

نمی دونم چه م شده؟ انگار همه چی دست به دست هم می دن تا تو به کارات و قرارهات نرسی. یادمه یه روزایی به خوش قول بودن و آن تایم بودن معروف بودم اما الان با وجود اینکه سعی می کنم و حتی نیم ساعت زودتر راه می افتم اما باز هم با تاخیر می رسم و جالب اینه که مدام هم داره بیشتر می شه و دلایلش هم از ترافیک و شلوغی بگیر تا گیر کردن قطار توی تونل مترو همش تو رو آزار می ده و عصبانی می کنه. همه اینها یه جورایی باعث شده ذهنم خیلی درگیر بشه حتی نمی تونم راحت کار کنم و ایده هام همه خشکیدن! حتی چند باری هم که به وبلاگم سر زدم و عدد نحس 9 تا کامنت هنوز پا برجا بود از خودم حرسم می گرفت اما باز هم نمی دونستم چی بنویسم! اگرچه اینا هم که الان می نویسم جز چرندیات چیزی نیست اما راستش دیگه تحمل پست قبلی و عدد 9 رو نداشتم!

حتی حوصله ندارم به وبلاگهاتون سر بزنم. ببخشید و بذارین به حساب بی حوصلگی ام اگرچه زور می زنم هنوز هم با هیجان باشم و بخندم اما انگار یه چیزی هست که نمیذاره اون مریم قبلی باشم. حس بدی دارم.

درباره وبلاگ

زندگی باید کرد...
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin